تبليغاتX
اسیرعشق کیستی؟

من هستم تو هم هستي...اما عشق نيست....

يعني قبلا بود...حالا نيست!!!

من دليلشو نمي دونم چون عاشقم...اما تو دليلشو ميدوني چون عاشق نيستي!!!

 مي دوني يادم به چي افتاد؟؟؟ به ياد اون روزي كه دستتو دور كمرم حلقه كردي

و گفتي با تمام وجود دوست دارم!

راستشو بخواي قند توي دلم آب شد!!! چون منم دوست داشتم!!!

من دوست داشتم تو هم دوسم داشتي!! يه عشق رويايي!!!

یادته هميشه از مدرسه فرار مي كرديم و روي يه نيمكت پارك مي نشستيم در مورد ايندمون حرف ميزديم؟؟؟

اما تو هميشه جر مي زدي!!!من مي گفتم دوست دارم رنگ اتاقمون صورتي باشه

و تو مي گفتي بچه گونس.طوسي بهتره....

هميشه حرفت واسم يه دنيا بود...خيلي قبولت داشتم...هنوزم دارم!!

وقتي ميگي عشق من و تو جايز نيست حتما نيست!

هميشه وقتي اينو ميگي بغض مي كنم...انگار مي خوام خفه بشم!

اما جلو ي خودمو ميگيرم كه مبادا بگي رو حرفت حرف زدم!!

اونقدر دوست دارم كه وقتي چيزي را بگي همونه...اما چرا؟؟؟

چرا عشق من و تو جايزنيست؟؟؟ميشه دليلشو بهم بگي؟

گرچه مي دونم دليلش هر چي باشه چون تو گفتي قبولش مي كنم!

هميشه فكر مي كردم وقتي كسي رگشو بزنه ديگه بي حال مي شه!!!

نمي تونه كاري انجام بده...اما ديدم نه..

اينطوريا نيست!

چون الان كه دارم اين نامه رو واست مي نويسم دست چپم غرق خونه!!!

روي پاركت تهه اتاقم قطره هاي خون موج مي زنه...بدنم يخ كرده...

اما هنوز دارم واست مي نويسم...حرفام تموم نمي شه!

ديگه همراه باقطره هاي خون قطره هاي اشكمم جاري شده!!!

قبل اينكه رگمو بزنم هزار دفعه به عكست نگاه كردم...

الان عكست روبه رومه...

از ديدنش سير نمي شم...

كاش مي شد با خودم ببرمش اون دنيا...كاش!!!

شنبه 17 اسفند1387 17:44

جان بلاکارد" از روي نيمکت برخاست، لباس ارتشي خود را مرتب کرد و به تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت، دختري با يک گل سرخ ! از سيزده ماه پيش بود كه دلبستگي اش به او آغاز شده بود.

از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و محسور يافت اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشتهايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد، دست خطي لطيف از ذهني هوشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد "دوشيزه هاليس مي نل" با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند.

"جان" براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري به او بپردازد. روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود.

در طول يک سال و يک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند، هر نامه همچون دانه اي بود که برخاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق بود كه شروع به جوانه زدن مي کرد.

"جان" درخواست عکس کرد، ولي با مخالفت "ميس هاليس" روبه رو شد، به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آنها قرار نخستين ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک، "هاليس" نوشته بود "تو مرا خواهي شناخت" از روي گل رز سرخي که روي کلاهم خواهم گذاشت. بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان" دنبال دختري مي گشت که قلبش او را خيلي دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان" بشنويد:

زن جواني داشت به سمت من مي آمد، بلند قامت و خوش اندام، موهاي طلائي اش در حلقه هاي زيبا کنار گوشهاي ظريفش جمع شده بود، چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام برداشتم، کاملا بدون توجه به اين که او نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد اندکي به او نزديک شدم، لبهايش با لبخند پرشوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت: "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟"

بي اختيار يک گام به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود، اندکي چاق بود، مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که برسر دوراهي قرار گرفته ام ! از طرفي شوق تمناي عجيبي مرا به سمت دختر سبز پوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد.

او انجا ايستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام و موقر به نظر مي رسيد همراه با چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم ! کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد، از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود اما چيزي به دست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود، دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثیري که بر کلامم بود متحير شدم ! من "جان بلاکارد" هستم و شما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد، از ملاقات با شما بسيار خوشحالم، ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟

چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت: "فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانوم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست!

او گفت که اين فقط يک امتحان است! گر چه تحسين هوش و ذکاوت "ميس مي نل" زياد سخت نيست

طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود ... که به چيزي با ظاهر بدون جذابيت پاسخ مثبت بدهيد
شنبه 3 اسفند1387 16:46

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد
دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و
دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .

وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.

چهارشنبه 27 آذر1387 19:36

1 - اگه بهتون زنگ زد (در این مسئله فرض بر سعید نام بودن دوست پسرتونه...!!!) بگین سلام حمید جون. بعد یه دفعه انگار که تازه متوجه شدین بگین اوا خاک به سرم علی تویی؟؟؟؟ می تونین این سیر رو تا هفده بار تکرار کنین ولی بار هجدهم دیگه خطر مرگ داره.من مسئولیتی در قبال این حادثه ندارم.



2 - بهش زنگ بزنین و بگین کسی خونه نیست و دعوتش کنین خونتون ، بعد با دختر همسایه برید سینما و .........



3 - تا یه شوخی کوچیک با شما کرد سریعا جبهه بگیرین و باهاش دعوا کنین. با کلماتی از قبیل:مگه تو خودت خواهر و مادر نداری؟...یا یه همچین چیزایی .ولی دو تا سه دقیقه بعد خودتون یه جک فجیع یا افتضاح تعریف کنید و بعدش بشینید و قیافه بنده خدا رو تماشا کنید.



4 - آرایش شدید بکنید و از این شلوارای خیلی برمودا و آستین های مانتوتونو خیلی بزنید بالا و برید جلوی بنده خدا رژه برید و وقتی به شما نزدیک شد و به دو سه متری شما رسید ، سرش داد بزنید و بعدش بشینید و زجر کشیدنش رو تماشا کنید.




5 - عکسهای دو نفره ای رو که با پسر نوه عمه ی خاله ی پدربزرگ پسر دختر خالتون و یا امثالهم گرفتید بهش نشون بدید ولی بهش اجازه ندید حتی یه دونه عکس باهاتون بگیره.

6 - موقع تولدش جلوی دوستاش فقط بهش یه شاخه گل هدیه بدید و حالشو حسابی بگیرید و (احتمالا بسته به قدرت و توانایی قلبی و شرایط جوی) بشینید و سکته شو تماشا کنید و لذت ببرید.


7 - همین که تو ماشین بغل دستش نشستین شروع کنین به عطسه کردن و از بوی ادکلن چند صد هزار تومنیش که با زجرکش کردن پدر و مادرش خریده ایراد بگیرید و بهش بگید که به این بو حساسید.



8 - وقتی داره باهاتون حرف می زنه همین که به جای حساس حرفاش رسید بی مقدمه موبایلشو بردارید و به یکی از دوستاتون زنگ بزنید و چهار ساعت و چهل و هشت دقیقه با دوستتون حرف بزنید و اون بدبختو تو کف حرف زدن و تو فکر قبض موبایل بذارید

دوشنبه 6 آبان1387 15:55
این مطلبی که براتون می نویسم به نقل از یکی از دوستانمه که براش این اتفاق افتاده راستو دروغشم باشه پای خودش. و البته اگه واقعیت داشته باشه واقعا جای تاسف داره که.........خودتون بخونید اون وقت با من هم عقیده می شید

می خواهم فاحشه بشوم...
مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار – اگر نه بیشتر – تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده " مهندس هوا و فضا " ، " پدرم می گوید الان ام وی ام بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد – منظورش MBA است " " دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد " و ... .

ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده .
" خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .
... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند .
خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند .
تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند.

چهارشنبه 17 مهر1387 15:46

اول این که به نظر من که باید بیشتر از ۸ قدم به عقب بروید!!!!

می دونید راستش من مثل خیلی های دیگه خیلی زود به قلبم اعتماد می کنم ولی اکثر اوقات قضایا اون چیزی نیستن که آدم می بینه و قلبش بهش می گه البته باز قلب آدم خیلی اشتباه نمیکنه ولی چشم و گوش آدم چرا!!!! به خاطر همینه که بزرگی می گه: نصف اون چیزایی رو که میشنوی و می بینی رو باور نکن!و واقعاْ زندگی هم اینو به من ثابت کرده به خاطر همینه که وظیفه خودم دونستم که این عکسو توی وبلاگم بذارم اگرچه که هیچ ربطی به عنوان و کلاْ قالبو خیلی چیزای دیگه ی این وبلاگ نداره ولی با این حال خیلی آدمو توی خیلی از تصمیم گیری ها می تونه کمک کنهموفق باشین

چهارشنبه 3 مهر1387 17:38
توجه: قبل از خوندن این مطلب باید خدمتتون عرض کنم که شوهر کردن بزرگترین اشتباه زندگیه!!!!البته این فقط نظر من نیست افزایش آمارهای طلاق هم این نظر منو تایید می کنه ولی خب اگه می خواهید خودتونو دستی دستی بندازین تو چاه این مطلب رو بخونید اگرچه که فقط جنبه طنز داره:

چهارشنبه 27 شهریور1387 15:53

قصاب با ديدن سگي که به طرف مغازه اش نزديک مي شد حرکتي کرد که دورش کند اما کاغذي را در دهان سگ ديد .کاغذ را گرفت.روي کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسيس و يه ران گوشت بدين" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسيس و گوشت را در کيسه اي گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کيسه راگرفت و رفت . قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفي وقت بستن مغازه بود تعطيل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . سگ در خيابان حرکت کرد تا به محل خط کشي رسيد . با حوصله ايستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خيابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ايستگاه اتوبوس رسيد نگاهي به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ايستاد .قصاب متحير از حرکت سگ منتظر ماند . اتوبوس امد, سگ جلوي اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ايستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدي امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالي که دهانش از حيرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بيرون را تماشا مي کرد .پس از چند خيابان سگ روي پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ايستاد و سگ با کيسه پياده شد.قصاب هم به دنبالش. سگ در خيابان حرکت کرد تا به خانه اي رسيد .گوشت را روي پله گذاشت و کمي عقب رفت و خودش را به در کوبيد .اينکار را بازم تکرار کرد اما کسي در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روي ديواري باريک پريد و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پايين پريد و به پشت در برگشت. مردي در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبيه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزديک شد و داد زد :چه کار مي کني ديوانه؟ اين سگ يه نابغه است .اين باهوش ترين سگي هست که من تا بحال ديدم. مرد نگاهي به قصاب کرد و گفت:تو به اين ميگي باهوش ؟اين دومين بار تو اين هفته است که اين احمق کليدش را فراموش مي کنه !!!

نتيجه اخلاقي :
اول اينکه مردم هرگز از چيزهايي که دارند راضي نخواهند بود.
و دوم اينکه چيزي که شما انرا بي ارزش مي دانيد بطور قطع براي کساني ديگر ارزشمند و غنيمت است .
سوم اينکه بدانيم دنيا پر از اين تناقضات است.
پس سعي کنيم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم.

سه شنبه 26 شهریور1387 20:34

من اولین باری که این عکس رو دیدم راستش برام خیلی جالب اومد البته اولش فقط برام جنبه طنز داشت ولی بعدش که خوب نگاه کردم دیدم که خیلی از ما آدما مثل همین کوچولو رفتار می کنیم ولی فقط نوعش فرق می کنه خیلی از ما خیلی از مسائل رو فقط به خاطر این که ظاهرشون شبیه همه راجع بهشون یک جور عکس العمل نشون می دیم و برخورد می کنیم در حالی که.........

نمی دونم منظورم رو متوجه میشین یا نه؟! ولی خب شما همون از جنبه طنز بهش نگاه کنید

دوشنبه 18 شهریور1387 17:59
دختر جواني از مكزيك براي يك ماموريت اداري چند ماهه به آرژانتين منتقل شد. پس از دو ماه نامه اي از نامزد مكزيكي خود دريافت مي كند به اين مضمون:

لوراي عزيز متاسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم كه در اين مدت ده بار به تو خيانت كرده ام!!! و مي دانم كه نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم من را ببخش و عكسي كه به تو داده بودم را برايم بفرست......با عشق:روبرت.

دختر جوان رنجيده خاطر از رفتار مرد از همه همكاران و دوستانش مي خواهد كه عكسي از نامزد، برادر، پسرعمو و ....خودشان به او قرض بدهند و همه آن عكس ها را كه كلي بودند با عكس روبرت،نامزد بي وفايش، در يك پاكت گذاشته و همراه با يادداشتي برايش پست مي كند. به اين مضمون:

روبرت عزيز،مرا ببخش، اما هر چه فكر كردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفا عكس خودت را از ميان عكس هاي توي پاكت جدا كن و بقيه را به من برگردان!!!!!!

چهارشنبه 6 شهریور1387 15:43

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان ! لطفاً برای من بگین سیاست یعنی چی ؟

پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی . من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.

پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابکاری که کرده دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش رو تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش روتخت کلفت شون خوابیده و داره ترتیب اون رو می ده. می ره و سر جاش می خوابه!!

فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پا برهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی کثافت خودش دست و پا می زند.

چهارشنبه 30 مرداد1387 17:45

چند روز پيشا داشتم نگات مي كردم ولي تو نفهميدي يعني نذاشتم كه بفهمي

خلاصه با يه نگاه رفتم به گذشته رفتم به اون زماني كه تو مي گفتي دوستم داري

و منم مي گفتم كه حتي يه لحظه هم نمي تونم دوريتو تحمل كنم

 يادته با هم واسه آينده چه نقشه هايي مي كشيديم

براي زماني كه كنار هم بشينيمو و من دست تو رو تو دستم بگيرمو

به همه ثابت كنم كه تو ارزش اون همه سختي و شب بيداري ها و اشكهامو داشتي

مي دونم كه تو هم خوب يادته چرا كه تو هم حالي بهتر از من نداشتي

ولي حالا چي؟! اون همه حرفا چي شدن؟ هنوزم منو دوست داري؟!

من چي؟! تو رو دوست دارم؟ باورت ميشه كه ديگه نمي دونم.

نمي دونم كه هنوزم تو رو دوست دارم يا نه. مني كه يه زماني با ياد تو مي خوابيدم.

حالا مجبور شدم كه خاطراتتو با خودم مرور كنم تا شايد باز هم آتش عشق قديمي قلبم كه الان تبديل به خاكستر شده شعله ور بشه.

حالا مجبور شدم توي قلبم دنبال عشقت بگردم. عشقي كه يه زماني زبانزد خاص و عام بود

الان كه دارم اينو مي نويسم اشك گونه هامو خيس كرده و چشام تار ميبينه

ولي من هنوز با تو خيلي حرفا دارم

من در حق تو خيلي بد كردم اينو خودم خيلي خوب مي دونم

ولي مي خوام گذشته رو جبران كنم. بازم بهم فرصت مي دي؟

حالا كه دارم فكر مي كنم مي بينم كه معني اين اشكها اينه كه شايد هنوز گوشه اي از قلبم به وجودت احتياج داره. فكر مي كني كه دوباره بتوني تنها مالك قلبم باشي؟

قلبمو مثل گذشته ها مي سپرم بهت به شرطي كه تو هم قول بدي باهاش بازي نكني.

 هيچ وقت!

شنبه 29 تیر1387 13:51

جلسه محاكمه عشق بود

و قاضي عقل

و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود

يعني فراموشي

قلب تقاضاي عفو عشق را داشت

ولي همه اعضا با او مخالف بودند

قلب شروع كرد به طرفداري از عشق

آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي

اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي

و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد

حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟

همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند

تنها عقل و قلب در جلسه مادند

عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟


قلب ناليد: كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند

و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم

پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم

یکشنبه 26 خرداد1387 16:20
سلام دوستای خوبم

ممنون از این که این قدر به من لطف دارین و تنهام نمی ذارین ولی با عرض معذرت من توی خرداد ماه همون جور که خودتون هم می دونین نمی رسم آپ کنم و یا جواب نظرات و محبتهاتونو بدم بخاطر همینم خواستم از تموم شما دوستای گلم برای مدت کوتاهی خداحافظی کنم و ازتون بخوام که برام دعا کنید

دوستون دارم

شنبه 4 خرداد1387 16:8
شنبه 28 اردیبهشت1387 16:32
اینم چندتا عکس کارتونی جوجوی کوچولو:

دوشنبه 16 اردیبهشت1387 16:0
Designed By Ahmadreza ghaffari Pablished By TER3FAZ™
میرحسین موسوی